Monday, July 29, 2013

you want to watch a movie or something?



فیلم دیدن در جامعه ی روشنفکر تبدیل شده است به وسیله ای برای ابراز میزان روشنفکری.
تماشای فیلم های خوب تبدیل شده است به یکی از ساده ترین روش های رسیدن به احترام اجتماعی در میان قشر روشنفکر. از این جهت میتوان گفت فیلم دیدن بیشتر یک تجربه  اجتماعیست تا فردی. یعنی فرد فیلم هایی را میبیند تا دیگران را متقاعد کند که سلیقه ی خوبی دارد و خیلی چیزها را میفهمد. شاید سینما به دلیل لزوم نشستن در کنار دیگران (به خصوص دوستان) و تماشای فیلمی بر یک پرده همیشه یک تجربه اجتماعی به حساب می آمده است ولی امروزه اکثر فیلم هایی که ما میبینیم در تلویزیون ها و یا مانیتور های اتاقمان، وقتی که دراز کشیده ایم و حتی هدفون گذاشته ایم، تماشا میشوند. و این باعث میشود که جنبه ی فردی فیلم دیدن امروزه بسیار بارزتر باشد. در واقع ما با فیلم دیدن به شکل یک تجربه ی اجتماعی برخورد میکنیم در حالی که به صورت فردی آن را تجربه میکنیم.

وقتی فردی وارد جمعی میشود و میگوید "من فیلم دوست دارم" همه دوره اش میکنند که چه دیده ای و چه کارگردانی را دوست داری و موج نو چیست و ارسن ولز کدام خری است و هیچکاک چه کرده است و از لینچ چه فهمیدی و هیچکس نمیپرسد "تو چرا فیلم دوست داری" ... آن قدیم ها که تروفو و گدار و دیگر جوانان کایه دو سینما در سینما تک فیلم میدیدند و بعد در کافه بحث میکردند و مقاله هایشان را در مجله چاپ میکردند، با هم فیلم میدیدند. با هم میدانستند که سینما را دوست دارند. با هم میدانستند که از پنچ سالگی فیلم های رنه کلر را در سینما دیده اند. با هم میخواستند که بفهمند که هر کس چه کرد و چه ساخت. ولی امروز کسی با دیگری کاری ندارد. تنها لیست فیلم هایی که دیده ای اهمیت دارد. صفت هایی که در معرفی کارگردان ها و فیلمهایشان به کار میبری. و از همه خنده دار تر لیست کارگردان هایی که دوست داری. همین ها کافی است که بفهمند تو از سینما چه میدانی.

وقتی وارد دانشگاه شدم، در آبان ماه حلقه ی نقد فیلم  را تشکیل دادم. اولین فیلم: دکتر استرینج لاو
قبل از شروع جلسه، اولین فیلمبازی که در زندیگم ملاقات کردم، به سراغم آمد تا در مورد این جلسات با من صحبت کند. یک سال از من بزرگتر بود و موهای بلند خوفناکی داشت و در نگاه اول حس کردم باید سال ها بدوم تا ذره ای در فیلم دیدن به او برسم. از من سوال هایی کرد که چرا دکتر استرینج لاو را انتخاب کرده ام و چه فیلم هایی دیده ام و چه هدفی دارم. تمام سعیم را میکردم که مثل یک احمق به نظر نرسم. تمام اسم هایی را که در مجله ی دنیای تصویر خوانده بودم از اعماق ذهنم بیرون کشیدم و جلویش ردیف کردم که بگویم من هم بلدم. در پایان از من راضی بود و من متعجب بودم. با اینکه بعد ها که بیشتر با او آشنا شدم و هم من فهمیدم که او چیز زیادی در چنته ندارد و هم او یک حماقت کلی در نظریات من کشف کرد، ولی همیشه اولین دیدارم را با کسی که فیلمباز بود به یاد دارم. در طول چهار سالی که از آن روز میگذرد من در حدود پنجاه شصت جلسه ی نقد فیلم شرکت کرده ام و با همه جور شخصیتی با همه سطح اطلاعات فیلمی ای بحث و گفت و گو و حتی مشاجره داشته ام ولی همیشه در توجیه و متقاعد کردنشان شکست خورده ام. در ارائه ی حسم در مورد فیلم ها، در مورد دلیل و برهان آوردن بر خوب بودن فیلمی، درباره ی مشکلات فنی و اساسی فیلمی، در مورد تاثیرگذاری فکری و فرهنگی یک موج یا کارگردانی همیشه با شکست رو به رو بوده ام. هیچ وقت نتوانستم آن طور که باید اهمیت یک فیلم را به کسی نشان دهم.

در فیس بوک صفحاتی هستند که به نقد و معرفی فیلم ها میپردازند. من تنها سه بار در چنین صفحاتی درباره ی یک فیلم کامنتی گذاشته ام و بعد از آن حتی به کامنت ها نگاه هم نمی اندازم. زیرا این پیج ها آزاردهنده ترین مکان های نظرسنجی سینمایی هستند. نظردهندگان یا رهگذرانی هستند که نمیدانم چرا و به چه حکمتی کامنت هایی نظیر "واااای واقعا دوسش دارم عاشقشم" میگذارند و یا متعصبان تندرویی هستند که معتقدند "برگمان چرت و پرت زیاد میگه" یا "تارانتینو رو باید به خاطر خشونت فیلمهاش اعدام کرد" و از همه بدتر شبه روشنفکرهایی که معمولا صاحب و ادمین صفحه هم هستند و جزو همان دسته ای هستند که به دنبال احترام اجتماعی خود میگردند. چیزی که در مورد این نوع پیج ها و این افراد مرا اذیت میکند این است که ... کمکی به تجربه ی فردی سینمایی مخاطبانشان نمیکنند. کسی که به دنبال فیلم دیدن است و عشق به سینما دارد و میخواهد که فیلم های درست و خوب و هدفدار ببیند در این صفحه ها به سمت اشتباهی کشیده میشود. مثلا بحث برانگیز ترین فیلم این پیج ها، سالوی پازولینی را در نظر بگیرید. من این فیلم را ندیده ام و هنوز دلیلی برای دیدنش ندارم. در واقع دلیلی نمیبینم که کسی این فیلم را ببیند. چه برسد به اینکه این فیلم اولین فیلم ایتالیایی باشد که میبیند. چه برسد به اینکه به عنوان یک فیلم هنری و روشنفکری و از بهترین های تاریخ سینما به تماشایش بنشینید. وقتی پیشینه ی سینمایی و فرهنگی و شخصی خاصی برای دیدن یک فیلم وجود دارد، چرا یک پیج سینمایی بدون ارائه ی این اطلاعات، چنین فیلم هایی را معرفی میکند. جا دارد بگویم پیج های بسیار مفیدی نیز در این زمینه وجود دارند به عنوان مثال پیج عالی و بسیار دوست داشتنی میخواهم فیلم خوب ببینم.

امروزه در جامعه ی ما و به خصوص در جامعه ی روشنفکری ما، که فیلم خوب دیدن را یک عمل روشنفکری به حساب می آورند، از آنجایی که سینما رفتن جزو روزمرگی های مان به شمار نمی آید و شاید تنها سینما تک قلهک راهی باشد برای یک یا چند تجربه ی اجتماعی ِ فیلم خوب دیدن، بررسی بعد شخصی فیلم دیدن بیشتر از هر چیزی اهمیت دارد. یک نفر چرا فیلم میبیند. یک نفر چرا کوبریک را دوست دارد و لینچ را نه. چرا موج نوی فرانسه از نئورئالیسم ایتالیا برایش جذاب تر است. چرا دونیرو را به پاچینو ترجیح میدهد ... وقتی فیلم دیدن یک عمل طبیعی و از ملزومات جامعه ی ما نیست، به جز گروهی که صرفا میخواهند روشنفکر بودن خود را از طریقی ساده و جذاب تر از کتاب خواندن و فکر کردن به رخ بشکند، تنها دلیل فیلم دیدن عشق به سینماست. عشق به فیلم دیدن. و شاید عشق به فیلمسازی. و اگر این عشق دلیل فیلم دیدن کسی است، چه اهمیتی دارد که او نولان را دوست دارد و هانکه را نه. شمایی که این متن را میخوانید و فکر میکنید کسی که فیلم سرآغاز نولان را بهترین فیلم زندگیش است، چیز زیادی از سینما نمیداند، کمی صبور باشید. کمی صبر کنید و ببینید. زیرا هر کس که عاشق سینما باشد کم کم راه خود را به تروفو پیدا میکند. کم کم میفهمد که از نفس افتاده ی گدار از زیباترین فیلم های تاریخ سینماست. در سال های آینده میفهمد که کیشلوفسکی و آنتونیونی شاعران تصویر هستند. و شاید یک روزی بفهمد که یک ادیسه ی فضایی در مورد چیست.

Thursday, June 20, 2013

the Past


**متن زیر حاوی اطلاعاتی است که به لو رفتن داستان فیلم می انجامد**
**لذا در صورت ندیدن فیلم از خواندن آن خودداری فرمایید**



نوشتن در مورد اصغر فرهادی را تا جایی که میتوانستم عقب انداختم. دلایلم برای این تصمیم زیاد بودند ولی تماشای گذشته در روز اول اکرانش آدم را به تحلیل نوشتن ترغیب میکند. فرهادی تبدیل به یکی از مهمترین فیلمسازان جهان و از چهره های مردمی ایران شده است. نگاهی به سابقه ی فرهادی نشان میدهد که او یک شبه به این موفقیت نرسیده است و سال ها کار در تلویزیون و فیلمنامه نویسی او را به مرحله ای رساند که سه گانه ی اجتماعی خود را بسازد و قدم به قدم به محبوبیت و احترامی که شایسته ی پشتکارش بوده است برسد. این سیر تکاملی حرفه ای او باعث شد همه ی دوستاران سینما – همچنین تمامی کسانی که ازشنیدن نام ایران در اسکار سال گذشته خوشحال شدند -  بی صبرانه منتظر فیلم بعدی او بمانند. که فیملبرداری در فرانسه و حضور بازیگرانی همچون علی مصفا و ماریون کوتیار (که به دلیل عدم تطابق برنامه ی کاری، برنیس بژو جای او را گرفت) بر اشتیاق همگان افزود.


برای پاسخ به اینکه آیا گذشته توانسته است توقع دوستاران فرهادی را برآورده کند باید منتظر ماند و دید. زیرا هنوز که هنوز است سر اینکه جدایی فیلم بهتری بود یا درباره ی الی در میان منتقدان و سینما دوستان اختلاف نظر وجود دارد. همانطور که من به شخصه درباره ی الی را فیلمی به مراتب بهتر از جدایی میدانستم ولی موفقیت جدایی، هم در کسب جایزه و هم در گیشه بسیار بالاتر بود. ولی پیش بینی من این است که با وجود جذابیت های گذشته برای ایرانی ها (علی مصفا و اصغر فرهادی)، دور بودن فضای فیلم از مسائل اجتماعی ایران، که ما همیشه در کارهای فرهادی دوست داشتیم، و همچنین زبان فرانسوی فیلم، باعث میشود که محبوبیت فیلم در ایران کمتر از حد توقع باشد.


برای من تماشای فیلم های فرهادی همیشه با اندکی عذاب وجدان همراه بوده است. زیرا شباهت های زیادی بین فیلمسازی او و هانکه میابم ولی مطمئنم که هیچکدام از این دو از دیگری تقلید نمیکنند. و در نتیجه همیشه در حال مقایسه ی این دو هستم و غالبا این مقایسه به داستان و مسائلی که ارائه میدهند ختم میشود. که باز همیشه پیروزی از آن هانکه است زیرا مسائل تیره تر و بنیادی تر و به مراتب جهان شمول تری را نسبت به فرهادی که مسائل اغلب زناشویی و تا حد بسیار کمی میشود گفت"خاله زنکی" را بررسی میکند – از اینکه از چنین لفظی استفاده میکنم شرم دارم ولی نزدیک ترین چیزی که به ذهنم میرسید همین است و عذاب وجدانم دقیقا به همین مسئله برمیگردد. به طور مثال فیلم جدایی از بسیاری جهات مرا به یاد پنهانهانکه می اندازد. یا همین فیلم گذشته که اسم ساده اش به طرز احمقانه ای یادآور اسم ساده ی عشق هانکه است. حدسم این است که بیشتر این شباهت ها زاده ی تخیل من است و هیچ اهمیت معنایی یا اصولی ندارند و تنها شباهت بارز و قابل توجه این دو در فیلمبرداری و عدم استفاده از موسیقی است.


فرهادی در فیلم گذشته داستانی را تعریف میکند که مربوط به فرهنگ خاصی نیست. در این فیلم برخلاف جدایی یا چهارشنبه سوریو تا حدودی درباره الی از فرهنگ و قشری صحبت نمیشود که بعضی از رفتارها و اتفاقات نشان داده شده در فیلم متاثر از آن باشند. رویکردی را که فرهادی در این فیلم برگزیده در هیچ یک از کارهای کارگردانان ایرانی ندیده ام. که در فیلمی با داستانی کاملا خارجی، المان های ایرانی را به کار ببرند. مثل قورمه سبزی و یا بلال و مهمتر از همه حس "نخود هر آشی بودن" احمد و حتی شهریار. او حتی با شیطنت تمام یک دیالوگ جذاب فارسی را در فیلم گنجانده است. ما ایرانیانی که فیلم را تماشا میکنیم مثل احمد صرفا وارد زندگی یک خانواده ی فرانسوی میشویم و همچون یک ایرانی برخورد میکنیم. وارد میشویم، قضاوت میکنیم، سعی میکنیم درستش کنیم، میتوان گفت یک گندی هم میزنیم و بعد خارج میشویم. همچنین شخصیت احمد را میتوان با خود فرهادی نیزمقایسه کرد. فرهادی به فرانسه می رود و درگیر داستانی میشود و بدون نتیجه گیری خارج میشود. فرهادی به ما نشان نمیدهد احمد و ماری همدیگر را دوست دارند یا نه.نشان نمیدهد که آن زن چرا خودکشی میکند. نشان نمیدهد آیا ماری بچه دار میشود و با سمیر میماند یا نه. او هم مثل احمد میرود. شاید این "قضاوت نکردن و صرف داستان گویی" در دیگر فیلم های فرهادی هم وجود داشته باشد (آیا آن جسد الی بود؟ ترمه با مادر میرود یا با پدر میماند؟ - این هم تشابه بزرگی دیگر با هانکه) ولی دراین فیلم روایت با احمد گره خورده است. با او شروع میشود و با او شاخ و برگ میگیرد و پیش میرود. ولی پایان فیلم این روایت از احمد جدا میشود و ما چیزهایی را میبینیم که احمد از آن ها نمیتواند اطلاع داشته باشد. و من این را ضعف فیلم میدانم. اینکه روایت فیلم را به نحوی پیش برده است ولی در پایان آن نظم را شکسته و یکپارچگی روایت را به هم میزند. البته انکار نمیکنم ده دقیقه ی پایانی فیلم اوج روایی و نمایشی داستان است – بخصوص پایان بندی فیلم. همچنین فرهادی به راحتی میتواند ادعا کند که داستان هیچ ارتباطی به احمد ندارد و من هر چه را خواسته نشان داده است که البته حق با اوست ولی یکپارچگی روایت به هم ریخته است.


در جایی خواندم که داستان فیلم بسیار معمولی بود. ولی از نظر من داستان این فیلم در مقایسه با بقیه ی فیلمهای فرهادی موضوعی پیچیده تر و تاریکتر و به نوعی هیجان انگیز تر بود. خیانت مردی با زن همسایه یا غرق شدن دختری در دریا و یا مرگ بچه ای در شکم ماردش بر اثر حادثه ای اتفاقات (نسبتا) روزمره ای هستند، ولی پیچیدگی خودکشی زن سمیر بزرگتر از این حرف هاست. در واقع حرف درست این است که داستان فیلم خاص بود، ولی روایتش معمولی بود. در درباره ی الی داستان فرعی نامزد الی و القای حس زنده بودن الی بود که بار دراماتیک فیلم را بر دوش میکشید و نه غرق شدن الی. و در جدایی مجموعه ای از مشکلات خانوادگی و اجتماعی دو طرف دعوا بود که فضای تنش بیرون دادگاه را بوجود می آورد. ولی در گذشته داستان فرعی تنها طلاق ماری و احمد بود و گویی فرهادی در این فیلم علاقه ای به ایجاد تنش و هیجان در بیننده نداشت. همانطور که ماری نمیگذارد احمد با او در مورد گذشته حرف بزند و تقریبا تمامی حرف هایی که منجر به پیچیده تر شدن رابطه ی شخصیت ها و دعوای بین آن ها میشود به خوبی فیصله میابد و تمام کاسه کوزه ها سر نعیما میشکند (تا جایی که ما میدانیم – به ما نشان داده شده).


فرهادی در این فیلم بسیاری از دکوپاژها و صحنه ها و المانهای داستانی فیلم های سه گانه ی قبلی خود را بازسازی کرده  است. به طور مثال صحنه ی حمام سمیر و فواد که قرینه ی صحنه ی شست و شوی پدر و نادر است و یا دعواهای داخل آشپزخانه که بچه را از آشپزخانه بیرون میکنند و یا صحنه های داخل اتوموبیل (چندین صحنه ی روز و یک صحنه ی شب) و یا دو کودک دختر و پسر و زن کارمند با طبقه ی اجتماعی کمتر و صحنه های نگاه از پنجره و کلوزآپ از پسربچه و ... (اگر فیلم را دوباره ببینم میتوانم موارد بیشتری را مثال بزنم). فرهادی با این حرکت قصد دارد بگوید چنین مشکلاتی زمان و مکان ندارند. و دلیل موفقیت فیلم های فرهادی نیز همین روایتش درمورد مشکلات روزمره ی قابل درک تمامی مردم جهان است. همچنین فرهادی بار دیگر ما را اذیت میکند. همانطور که ما درگیر بودیم که چرا ترمه اصلا یازده ساله به نظر نمی آید در اینجا درک این موضوع که ماریا یک دختر نوجوان دارد و بارها ازدواج کرده است برایمان مشکل است.


در پایان میخواهم از پایان بندی فیلم حرف بزنم. بدون در نظرگرفتن عظمت فنی این صحنه که یک نما – سکانس بی نقص است، و فکر نکنم هیچ وقت بتوان مدرک کنم کدام بازیگری میتواند اینگونه گریه کند، به خاطر تاثیر به خصوصی که حس بویایی بر زندگی من دارد باور دارم این صحنه نمونه ی کامل تاثیرگذاری روانی سینماست. که یک نما و یک حرکت کوچک و یا یک جمله میتواند آنقدر تا عمق وجود یک نفر نفوذ کند ک ههر بار یاد آن صحنه می افتد دلش بلرزد و صدای پیس پیس اسپری در گوشش طنین بیاندازد. 

Wednesday, May 15, 2013

The Best Films of All Time (2013)

امروز تصمیم گرفتم لیست بهترین فیلم های تاریخ سینما از نظر خودم را بنویسم
این لیست را هر سال در بیست و پنج اردیبهشت ویرایش میکنم تا سیر تحول فکریم مشخص شود.

 

LIST #1  -  2013

  1. 2001: a Space Odyssey (1968) - Stanley Kubrik
  2. Battleship Potemkin (1925) - Sergei M. Eisenstein
  3. Vertigo (1958) – Alfred Hitchcock
  4. Eternal Sunshine of the Spottless Mind (2004) - Michel Gondry
  5. Mother (1991) - Ali Hatami
  6. The Purple Rose of Cairo (1985) – Woody Allen
  7. The Virgin Spring (1960) – Ingmar Bergman 
  8. The White Ribbon (2009) - Michael Haneke
  9. Close Up (1990) - Abbas Kia Rostami
  10. The Apartment (1960) – Billy Wilder

Monday, May 13, 2013

cinema as a culture



تاثیرگذاری سینما بر کسی پوشیده نیست. تاثیر گذاری هایی در سطح فردی و در مواردی نادر، اجتماعی.
عوامل مختلفی باعث میشود که یک فیلم به سطحی برسد که زندگی فردی یا مردم را تغییر دهد که بر خلاف باور عمومی کیفیت یکی از مهمترین آن ها نیست. سازندگان فیلم، دوره ی اکران، بازیگران، اقتباس از رمانی مشهور، همه میتوانند از عوامل تاثیرگذاری یک فیلم باشند. گاهی چندین فیلم در دوره ی زمانی چندین سال جزو یک جنبش روشنفکری میشوند. همچنین تاثیرگذاری هالیوود بر زندگی عمومی و در واقع فرهنگ سازی مردم آمریکا از بعد از جنگ جهانی اول تا همین امروز بر کسی پوشیده نیست.
در این مقاله میخواهم در مورد مواردی در تاریخ سینما صحبت کنم که یک فیلم یا یک فرد، تاثیری بسیار بزرگ بر فرهنگ و یا زندگی گروهی از مردم و یا بر پیشرفت تکنولوژی و علم گذاشته است.



Charles Chaplin
شاید امروز تعداد افرادی که چارلی چاپلین را نشناسند به صد هزار نفر نرسد. و این یکی از بزرگرترین کارهایی است که یک نفر میتواند در دنیا انجام دهد. شهرت چاپلین گویای عظمت اوست. چاپلین یک کمدین بود که کارهایش فرق آنچنانی با کارهای هرولد لوید، یا لورل و هاردی و یا باستر کیتن نداشت، ولی داستان هایی که روایت میکرد و سبک بازیگری منحصر به فردش بعد از حدود صد سال همچنان او را به عنوان یکی از چهره های شناخته شده در جای جای جهان تبدیل کرد.

 Birth of a Nation – Battleship of Potemkin – Citizen Kane
این سه فیلم یکی پس از دیگری سینما را تکامل بخشیدند تا به شکل کنونی برسد. گریفیث با تولد یک ملت روایت گویی با تصویر را تکامل بخشید، آیزنشتاین با رزمناو پوتمکین روایت گویی از طریق تدوین نما ها را معرفی کرد و اورسن ولز با همشهری کین تئوری مولف را بوجود آورد. از نظر من نباید از این فیلم ها به عنوان شروع کننده ی یک دوره یاد کرد، بلکه بیشتر پایان بخش یک دوره بوده اند. فرض کنید من فیلمی بسازم که تمام تصویر سیاه باشد و فقط صدا بیاید. آیا من سبک جدیدی در فیلمسازی اختراع کردم؟ قاعدتا خیر. برای اینکه سبکی در سینما بوجود آید باید سال ها آزمون و خطاها انجام شود و صد ها فیلم ساخته شود. گریفیث حدود سیصد فیلم ساخت و در هر کدام روش های مختلف را آزمود تا توانست سیستم روایت را در تولد یک ملت  و تعصب تکامل بخشد. و آیزنشتاین سال ها در کارگاه فیلمسازی کولشف در کنار دیگر کارگردان ها به آزمون و مطالعه و تحقیق در باب تدوین پرداخت تا شاهکارهای خود را ساخت. پس بهتر است بگویم این سه فیلم پایان بخش یک دوره بوده اند که نتیجه ی سال ها مطالعه و صد ها فیلم دیگر بوده اند.

 Jaws
فیلم آرواره ها اولین بلاک باستر تاریخ سینماست که در سال اکرانش حدود نیم میلیارد دلار فروخت و پر فروش ترین فیلم تاریخ تا آن زمان شد. ولی تاثیر عجیب این فیلم، بر باور عمومی از کوسه ها بود. بعد از این فیلم تمام دنیا کوسه ها را به چشم جانوران قاتلی که تشنه ی خون انسان هستند میدیدند. کشتار جمعی کوسه ها شروع شد و نسلشان به سوی انقراض پیش رفته است. با اینکه کوسه ها در سال شاید بیست نفر هم آدم نکشند (گاو ها بیشتر آدم میکشند – صاعقه بیشتر آدم میکشد – عروس دریایی بیشتر آدم میکشد – شوخی کارگری در ایران بیشتر آدم میکشد) ولی همه از دریا و کوسه هایش وحشت دارند.

Star Wars
جنگ های ستاره ای فرهنگ ساز ترین فیلم تاریخ سینماست. تاثیری که شش فیلم در طول سی سال بر جامعه ی آمریکا گذاشته است را در یک پاراگراف نمیتوان شرح داد. برای من همین که افراد زیادی اسم بچه های خود را لوک  و لیا میگذارند اوج تاثیرگذاری است.

مادر
مادر علی حاتمی زیباترین فیلم ایرانی ساخته شده تا کنون است. از تمامی فیلم ها و کتاب ها و شعر ها و موسیقی هایی که در منزلت مادر ساخته یا نوشته شده اند هیچ کدام به زیبایی مادر علی حاتمی نیستند.

2001 : a Space Odyssey
از همان روزی که نیل آرمسترانگ بر روی ماه راه رفت گروهی بودند که عقیده داشتند این اتفاق نیافتاده است و فیلم سفر به ماه در استودیویی در هالیوود ساخته شده است تا آمریکا جوابی دندان شکن به روسیه بدهد که اولین انسان را به فضا فرستاده بود. علاوه بر این گروهی حتی عقیده دارند از آنجایی که استنلی کوبریک برای فیلم ادیسه فضایی از ناسا، لنز ها و وسایل مخصوصی را درخواست کرده بود، ناسا به او گفته است در صورتی این امکانات را در اختیار او میگذارد که او در فیلم سفر به ماه به آن ها کمک کند. این داستان هر چقدر هم که دور از ذهن باشد ... زیاد دور از ذهن نیست.

اینگمار برگمان
اینگمار برگمان به عنوان یکی از بهترین کارگردان های جهان شناخته شده است. حتی جشنواره ی کن در سال 1998 جایزه ی ویژه ای به او اهدا کرد که در تاریخ این جشنواره بی سابقه است. ولی متمایز ترین ویژگی این کارگردان نسبت به دیگر فیلمسازان (و حتی میتوان گفت دیگر هنرمندان) این است که دولت سوئد در اقدامی بی سابقه عکس برگمان را در اسکناس های جدید خود چاپ کرده است. در واقع برگمان برای سوئد نقش اژه را برای بلژیک ایفا میکند. هر دو این هنرمندان اسم کشور های خود را در دنیا پر آوازه کرده اند.

موارد بیشمار دیگری نیز هستند که تاثیرگذاری خارقالعاده ای داشته اند. همچون نقش ستاره های هالیوودی به خصوص همفوری بوگارت در کازابلانکا در سیگاری شدن مردم آمریکا و یا تاثیری که باشتگاه مشت زنی بر نسل ما گذاشته است و در آینده بر همگان آشکار میشود.